تبليغاتX
روياي خيس

روياي خيس

عروووووووووووووووووووسی

سلااااااااام

 

به دوستای گلم درسته دوستیم نمونده

خوب بگذریم

این روزا خیلی سرم شلوغه یعنی سر همه مون شلوغه

درست ۱۹ هم و ۲۰ م حنا و عروسیمه

 

خیلی سرم شلوغه

برام دعا کنید منم براتون دعا میکنم

 

مواظب خودتون باشین

 

راستی با مادرشوهرمم خوب شدیم دیگه

یعنی مجبوره خوب شه واال منم خوب نمیشم

 

بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:29  توسط رويا  | 

نت تعطیل!

سلام سلام به دوستای گلم

خوبین؟؟؟ خوبم.

دیگه اینترنت خونه تعطیله باید از کتابخونه بیام نت

نه بابا کتاب خون نشدیم فقط برا همین نت اومدن میام نت و دوسه تا هم رمان میگیرم برا خواهرم و میرم

فک میکنم که نظرای وبم نسبت به گذشته خیلی کمتر شدن. حتی خیلی

ولش بابا

دیگه خونه شوهرمینا نمیرم

با مادرش دعوام شد. یعنی اون با ناصر دعواش شد و حرصشو رو من خالی کرد

میدونم که از یه نامادری نباید زیاد انتظار داشته باشم که منو بخواد ولی بزرگ و کوچیکی گفتن بابا

احترامی گفتن ولی والا احترام سرش نمیشه. بابام خوبه ولی نامادری وای که نهههههههههه

ولی ناصر خونه ما میاد یعن بایدم بیاد مگه میشه نیاد

هرکی سوال داره درمورد ازدواج و نامزدی بیاد از خودم بپرسه. ماشا... داریم تجربه دار میشیم دیگه

بزن بتخته

خوب خانوما (خانوما محترمترن) آقایون داداشین آبجیا خداحافظ همگی

منو از یاد نبرینا باشه ملوسام . مواظب خودتون باشین

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 19:12  توسط رويا  | 

مادرشوهرم حامله ست

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

 

وای خیلی خوشحالم که بازم داره آپ میکنم بعد این همه ماه. خیلی وقته آپ نکردم

نمیدونم به این میگن بدشانسی یا خوش قدمی.

 

مادرشوهرم حامله ست

(تازه سه ماهشه)

 

اون شده عروس خانوم و منم شدم مادرشوهر

یه خبر دیگم که عروسیم موند برا بعد رمضون (دو نیم ماه دیگه)

خوب آقایون خانوما کاری داشتین اینجام

مواظب خودتون باشین

 

خداناصر خداناصر خداناصر خداناصر خداناصر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 18:38  توسط رويا  | 

از این به بعد بی مرام نشینا دیگه خو؟؟؟

سلاااام به همه دوستاي گل خود خودم.

خوبين؟ منم خوبم. اول نوشتم بگم كه من از همتون بامرامترم كه هيچ وقت دوستامو از ياد نميبرم ولي بعضيا تو نبود من كلاً منو پاكيدن. بگذريم. خواستم اينو بگم كه مام هستيم داش. خو؟؟؟؟؟؟

يه نصيحت از طرف آبجي 19 سالتون بشنوين كه هميشه دور پدرشوهرتون بچرخين كه فرمانده اونه.مادررو ولشين.من كه اينطور ميكنم. اعصابمو ريخته بهم اين مادره. خوب بگذريم هرچي كنه بخودش ميكنه باهام م3 بچه ها رفتار ميكنه. ديروزم كه خونه اونا بودم باهام حرف نميزد. بابام به ناصي گفته كه رويا چرا زياد نميحرفه؟ ناصيم گفته كه رويا مقصر نيست مقصر زنته كه باهاش نميحرفه. راستم ميگه باهام زياد حرف نميزنه وقتيم ميگم كه چرا باهام حرف نميزني ميگه من زياد پرحرف نيستم. منم چيزي نميگم آخه خود منم كم حرفم ولي نه به اندازه ي لالها. اينطوريه كه منم كاريش ندارم. ناصي ميگه ولش كن خودش فك هيچي رو نميكنه. راستم ميگه. بايد فكر اينو بكنه كه اگه يه روز مريض شد من بهش ميرسم يا نه؟ درسته من ميرسم ولي اون بدي ميكنه به زبون ديگه داره مادرشوهري ميكنه.

بگذريم........ من هروقت كه خونه ي خودمون باشم ميام نت ولي شماها كه وب من نمياين. بدونين كه با ديدن هردوستي كه اومده وبم خيلي خوشحال ميشم.

خوب ديگه من برم مواظب خودتون باشين. راستي يكي اومده بود. منم يه بار وبش رفته بودم ميگفت نميشه سختياي سال قبلو از ياد برد ميخوام بهش بگم كه پس من چطوري همه چيو از ياد بردم.؟؟؟؟

خوب ديگه مواظب دلاتونم باشين. خداناصر

دخترانه نوشت: ما دخترا خيلي زرنگيما(بزن بتخته) فكرشو بكنين چندتا دل برديم. نميدونم چرا از اينجور چيزا خوشم ميومد. ولي از يه طرفم از خودم بدم ميومد. بين دختراستا. تو 13 يكي رو ديدم ميخواستم بهش زبونم دراز كنم كه نكردم . بي جسارت تشريف داشتن.باي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 18:36  توسط رويا  | 

بوي بهار همه جارو گرفته. بوش رفته تو دماغم دارم عطسه ميكنم

سلااااااااام به دوستاي گلم. خوبين؟ منم خوبم. نميخواستم آپ كنم ولي گفتم يه خبري از خودمون به دوستامون بديم. هميشه كه دوستا نبايد بدن نه؟؟!

اول بگم كه امروز روزيه كه من عقد كردم.يعني ماه قبل درست ساعت 30/6 ظهر رفتيم محضر. بعد اذان بود. خوب بگذريم. همه سالگرد ميگن ما ماهگرد ميگيم.

حسرتش تو دلم مونده كه يكي بهم بگه زن داداش. يه برادر شوهر داريم اونم مارو با اسم صدا ميزنه. اح اح اح بازم اح  

هفته پيش شنبه وام ازدواجمونو برداشتيم فرداش تموم شد. اصلا پول نداريم. خيلي فقير شديم.(لطفا به من بينوا كمك كنيد(شكلك مظلومانه)) بگما بزار بابام حقوقشو بگيره وضعمون خوب ميشه.

ديروز كه از بيرون برميگشتيم رفتيم خونه اونا. تو راه گفتيم تو اين سرما يه بستنيم ميچسبه البته اين فكر من بودا. يه جفت نامزد هم نشسته بودن. واي واي مردم واسه ادا اطفالاي اينا. داشتن از همديگه عكس ميگرفتن با موبايلاشون. اين با قاشق خودش شيرموزشو ميداد به اون يكي. اون يكيم ميداد به اين. شورشو درآوردنا گفته باشم. آخه يكي نيست به اينا بگه آخه عوضياي محترم مگه خونه نداري. برو هر غلطي دوس داشتي بكن. آخه چرا حرص منو درميارين هان؟؟!! به ..... ميگم كه ببين چيكارا ميكنن. اونم ميگه كه ياد بگير ببين چه عشقي دارن.آخه اونا بايد عشقشونو تو بستني خوري نشون بدن.؟؟؟!

 

خوب ديگه بسه. تا اين نامزدا بيادم ميافتن حالم از عشق و عاشقي بهم ميخوره البته نه مال خودما.

مواظب خودتون باشين. خداناصر
(هرچي دلتون ميخواد اون باشه) نوشت: دلم خيلي تنگه كه سال جديد بياد.داره بودي بهار مياد. بوي چهارشنبه سوريم كه خيلي افتضاح مياد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 14:27  توسط رويا  | 

ديگه دير دير ميام

سلام به همه ي دوستاي خوب و واقعي خودم. همه خوبين؟ نميخواستم آپ كنم ولي گفتم كه بدون خداحافظي رفتن بده. دوستاي گلم امروز روز آخر كارمه. امروزم نميخواستم بيام ولي بايد به اين تايپيست تازه كارارو ياد بدم. ديگه نذاشتن كه بيام سركار. خيلي حرفا داشتم بهتون بگم ولي اينجا بگم يه تومااااار ميشه. كلي برا كاراي خودم خنديدم. تو اين دوسه روز فهميدم كه من هنوزه هنوزه بچم. زيادم بزرگ نشدم. هيچي نميدونم. ولي ياد ميگيرم. ديگه برم بشينم خونه از مامانيم آشپزي و اينجور چيزارو ياد بگيرم. نگن كه دختر هيچي بلد نيست. ديروز ميخواستم آپ كنم نشد.

دعا نوشت : ايشا... كه همه ي دخترامون زودي برن خونه بختو خوشبخت شن. و ايشا... كه پسرامونم يه كاري پيدا كننو برسن به زنگيشون و شيطون بازي رو بزارن كنار.

يادگاري نوشت: همتونو دوس دارم بخصوص دوستاي واقعيمو كه هيچ وقت از يادم نميبرمشون.

زيركانه نوشت: همش فكر اينم كه يه راهي پيدا كنم كه زود زود بيام نت.

پي نوشت1: سحر و مهديس و نازنين سيم كارتمو شكستم. مزاحم داشتم برا همون ولي ... گفته برات ميخرم.

پي نوشت2: دلم خونه برا امام حسين السلام عليك يا اباعبدا... الحسين.

پي نوشت3: شايد ديگه زياد نيام نت ولي هرازگاهي ميام.

پي نوشت4: برادرشوهر آيندمونم كامپيوتر خوندن شايد كامپيوتر داشته باشه. شايد با اونم بيام نت.

پي نوشت5:چيزي برا پي نوشت5 پيدا نكردم كه بنويسم.

پي نوشت6: مرده ميگه نرو لااقل يه ماهي كار كن ولي دستور از جاي بزرگي مياد. ميگن كار بي كار.

پي نوشت7: فهميدين ديگه برا چي نميام؟ هان؟؟؟!

پي نوشت8: اميرمهدي آقا اومدي يا نه؟

پي نوشت9: آدم تو نتم دوستاي خوبي پيدا ميكنه ها اينو ميدونستين؟

پي نوشت10: دوستاي خيلي خوبامو ميگم ولي بقيه هم خوبنا. اين بقيه شايد پسر باشن كه بهشون دوست نميگم. سحر و مهديس و نازنين و سارا و مهشاد(مهشاد كجايي دلم برات خيلي تنگ شده)

آخرنوشت1: اميرمهدي آقا خيلي ازتون ناارحتم كه باعث شدين من اين مدت آپ نكنم. واقعا....

آخر آخر نوشت: منو از ياد نبرينا. دوستون دارم. بخصوص دوستاي واقعيمه كه ميدونن كيا هستن.

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:48  توسط رويا  | 

باباييم بازنشست شد. آخيششششششش

شب كه بخونه مياي

خسته و كوفته

با دستاي خاليت

مياي و دستاتو بالا ميگيري

دستات دريا ميشه

هميشه مثل آب صاف و زلال بمون

بابام بازنشست شد. از امروز ذيگه نميره سركار.خيلي خوشحالم


از يه طرفم خيلي ناراحتم كه اين آخرين پستم بود. ديگه چيزي نميزارم. برا آپتونم هيشكي خبرم نكنه.

راستي اگه يكي بخواد ميتونم وبمو بهش بدم. رايگان.  نزاشتن راحت بنويسم. همش زدن تو ذوقم.

نميبخشمشون. خوب مواظب خودتون باشين. وب دوستامم ميام. شرمندتونم.  ميخواستم پستاي پاييني رو هم پاك كنم ولي گفتم بمونه بهتره. بعدا پاكشون ميكنم. ايشا... همه دخترا زودي شوهر كننو برن. اوناييم كه ميخواستن براشون دعا كنم براشون دعا ميكردمو ميكنم. پسرامونم يه كار درست و حسابي پيدا كننو ازدواج كنن. آميييييين.دعاهام تموم شد. ميمونه يكي، درسته نميخوام اصلا ازش بگم ولي اينبار ميگم. داداش گلم هميشه هرچي گفتي نديد گرفتم . بيشتر برا راهنماييات ميخواستمت. خيلي كمكا برام كردي. بيشتر از همه راهنماييم كردي. ممنون. ولي اين رسمش نبود كه اينطوري جوابمو بدي.

وب نويسيم زياد ديگه برام جالب نيست. درسته دوستاي خوبي پيدا كردم ولي نميتونم بيشتر به كارام برسم. قدر خودتونو بدونين. غرورتونو واسه چيزاي پست نشكنين. در ضمن هيچ وقت كارتونو رو شانس نزارين. خوب؟؟ مواظب خودتون باشين خداحافــــــــــــــــظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 10:18  توسط رويا  | 

دوروها زياد شدن

داداش كوچيكمو دزديده بودن. همش گريه ميكردم. نميدونستم كه كي و چرا داداش كوچيكمو دزديده. اصلا من كه داداش كوچيك نداشتم ولي ميگفتن كه داداش كوچيك توئه. همش به مامانم عصباني ميشدم كه چرا مواظبش نبودي. ميگفتم كه هنوز كه اون نميتونست راه بره چرا گذاشتيش بره بيرون.بچس ديگه دزديدنش. كارم شده بود گريه.هروقت كه تلفن زنگ ميخورد ميدويدم تلفنو برميداشتم ولي هيچ خبري ازش نبود. دلم خون گريه ميكرد. از دستم كاري برنميومد. نميدونستم كه چطور تو اين وضع قرار گرفتم. همش باخودم ميگفتم كه ما كه دشمني نداريم چرا داداش كوچيكمو دزديدن. تو خودم نبودم. دلم خون گريه ميكرد.بعد بازم تلفن زده شد. دويدم تلفنو برداشتم گفتن كه بستتونو آورديم دم درتونه. منظورشو نفهميدم يعني چي بسته. درو كه وا كرديم واي يه كيسه بود. يه كيسه كه همه جاش خون بود. دستاي داداشم.سرش. دل و جيگرش همش رو بدنش بود. همه جاش خون بود. آخه كي ميتونه انقده ظالم باشه. از جون يه بچه كوچولو چي خواستن.ديگه تو خودم نبودم. قلبم ميتركيد. هم ترس داشتم هم گريه ميكردم. اصلا نتونستم روشو نيگاه كنم.فقط جيگرشو ديدم كه خيلي قرمز بود.انقده مظلوم خوابيده بود. اصلا دلم نميومد يه كم سروصدا كنم. ميخواستم هيشكي حرفي نزنه. همونطور بخوابه. ولي دل خودمم دووم نمياورد چرا اين كارو باهاش كردن.اشك همه جاي صورتمو پر كرده بود.

 صبح كه پاشدم يه صدقه انداختم. خداخير كنه.چرا من اين خوابو ديدم. من كه اصلا داداش كوچيك ندارم. بازم خدا خير كنه.هنوزم اون جيگر و دستاي كوچيكش تو ذهنمه. نميدونم چرا اين خوابو ديدم.خدا خير كنه.


همه به لحاظي دوروئنا. ميدونستين. نميشه اصلا به يكي اعتماد كرد. نميدونم چطور اين كينه لعنتي تومو پر كرده. از همه چي زودي دلخور ميشم.همه رو از خودم زودي ناراحت ميكنم. اين روزا يكي رو كه بيشتر از خودم بهش اعتماد داشتمو شناختم. خودش ميدونه كيه. اصلا معلوم نيست چي داره ميگه. آدم مگه ميتونه انقده عوض شه.هنوزه هنوزه دهنم نيم متر وامونده.هيچ كدوم از حرفاش ناارحتم نكرده ولي وقتي كه ازش پرسيدم كه اگه ازت يكي بپرسه كه رويا چطور دختريه چي ميگي بهش؟ بدون هيچ فكري گفت كه ميگم عاليه.سرسري جوابمو داد ولي من اصلا بدون فكر كردن بهش جواب نميدادم.نميدونم چي فك ميكنه ولي داره منو از خودش دور ميكنه. كه بهترين كارم ميكنه.آدم وقتي كه يه اشتباهي رو ميكنه پشتش يه اشتباه ديگم ميكنه. شرمم مياد وقتي كارايي رو كه تو اين دوروز انجام دادمو بياد ميارم. دنياي خودمونو ولش. كه اصلا يه چهره ي آشناهم نميبينم . اين دنياي مجازي رو باشيم.اين نتم خيلي بزرگه ها.برا آدم دردسرم مياره.اولا من هركاري داشتم زودي تموم ميكردم ولي الان همه ي كارامو دير به دير تموم ميكنم.بازم اين مرض گوشه گيري ما پيدا شده. مقصرم نيستما ولي اينجا كه كسي نيست باهاش حرف بزنم. ار صبح تا شب پاي كامپيوترم. خودمو دارم مشغول ميكنم.هميشه صبح كه پاميشم ميگم خدايا كارامو زياد كن كه سرم مشغوله مشغول شه.

اين روزا حس ميكنم كه يكي داره بهم دقت ميكنه. يواش يواش اونم حرفاشو ميريزه بيرون. مطمئنم.ميگم بهتون. خيلي خوش شانسم كه يكيم پيدا شد كه برا منم وب بسازه. دوستاي خودم كه هيچ. صد بارم بهشون گفتم كه خيلي دلم ميخواد منم يه وب داشته باشم ولي اصلا تو كلشون نرفت كه نرفت. عكساي خيلي از دوستامو ديدم البته دخترنا. ولي اصلا جرات نكردم كه خودمو بهشون نشون بدم. هم ترس داره و هم اينكه نكنه اونا از من خوشگل باشن.دلم ميخواد دوستامم منو ببينن ولي نميشه. يعني نميتونم عكسمو نشون بدم. بابا چهره ي خوبيم نداريم يه دماغ اندازه كف پا و يه ابرو و چشم سياه. كهخ ابروهامون معلوم نيست چه شكليه.خوب اصلا ولش. گفتيم كه هيشكي به ما اميدوار نباشه كه خوشگله.هميشه گفتم خدايا نه خوشگلي نه زشتي نه شانس نه پول هيچي نميخوام فقط يكي رو ميخوام كه به دلم بشينه فقط همين. و البته منم بدلش بشينم.كسي كه درست اوني كه من ميخوام باشه.ايشا...  

راستي ديروز نشستم كه يه كم با خط خوب خودم شعر بنويسم ولي ديدم كه خطمو هم از ياد بردم. ازبس كه تند تند نوشتم ديگه خوشگل نوشتنو از ياد بردم. درحالي كه نستعليق من هميشه اول بود. الانم اونطوريه ولي بدون تمركز نميتونم يه كم خوشگل بنويسم.خدا آخرمونو خير كنه. آمين

 


مخفيانه عاشقت شدم

هميشه خواستم از عمرم بهت بدم

تو خيالاتم فقط تو بودي

ولي الان خيلي پشيمونم

كاشكي اصلا تورو نميديدم

اصلا بهت دل نميدادم

اصلا عاشقت نميشدم

تو تنها و تنها عشقم بودي

تنها رازدار عشق صافم بودي

با رفتنت بهارم پاييز شد

اين اشكاست كه فقط از تو مونده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 14:2  توسط رويا  | 

خدایا می شود کابوس تلخم را کنی رویا؟؟؟

سلام به دوستاي خوب خودم.

خوبين؟ منم اي بدك نيستم. يعني نميزارن خوب باشم. واي خدا من چيكار كنم كه اين محمد دست از سرم برداره.اصلا نميخوام يه كلمه هم درموردش بنويسم. يعني ارزش نداره.خدايا اونم زودي ازدواج كنه خيالمون راحت شه.آمييين.

تو يكي از وبا درمورد كلاس و درسا نوشته بودن.طرز تغلبو هم ياد داده بودن. منم ياد قديما افتادم. وقتي كه امتحان داشتيم تو كلاس همه بطور خيلي ناباورانه اي تغلب ميكردن .

بنده تو تقلب رسوني خيلي پيشرفته بودم. بگو ماشا....

اصلا با كاغذ پرت كردنو حرف زدن سرامتحان خوشم نميومد. برا همينم ميگفتم كه كسي كه تغلب بخواد اسمشو رو ورقش ننويسه. ورقهاشونو خيلي راحت ميگرفتمو پر ميكردمو ميدادم بهشون.تو بيشتر امتحانا دوسه تا ورقه پر ميكردم. ميدونستم كار خوبي نيستا ولي ميگفتم لااقل بزار نمره هاي كلاسيشون بيشتر شه. فقط تو اين فكرم كه معلما چرا هيچي رو نميديدن. هنوزم تو شكم.البته اين تقلبي كه گفتم توجاهايي كاربرد داره كه ورقه امتحاني از خودمون باشه. يعني سوالارو خودمون با دست بنويسيم.

تو اون يكي كلاسا ميديدم كه شاگرد اول و دوم و سوم فقط باهم ميگردنو و با هم حرف ميزنن يعني فقط باهمن. مسخره ها.منم درسته زياد با تنبلا نبودم. ولي باهمه ي كلاس دوست بودم بجز اين شاگرد دوم و سوم. ما تو كلاسمون خيلي صميمي بوديم. يه روز يكي پيتزا درست كرده بود. خيلي خوشمزه شده بود.يادم نمياد كه از يكي چيزي بخوام. هميشه اونا  بهم ميدادن. نميدونم چرا؟؟ نميدونم چرا همشون بهم اعتماد داشتن. بيشترشون بامن دردودل ميكردن.هه هه هه.منو هم ناراحت ميكردن. ولي من از همون اول هيچيمو به هيشكي نميگفتم. از اين شاگرد دوم و سوم زياد خوشم نميومد. چون هروقت كه امتحان داشتيم ميگفتن كه اصلا نخوندم ولي نمره خوب ميگرفتن پستا.هرچقدرم زور زدن نتونستن منو بگذرن. يعني نميزاشتم كه منو بگذرن. كي بود اونارو تحويل بگيره. هميشه فقط يه دوست صميمي داشتم ولي اونم زياد زرنگ نبود ولي نميزاشتم كه زياديم تنبل شه.كنار دستم مينشست هميشه سمت راستم.خيلي دوسش داشتم الانم دوسش دارم.ولي ديگه نميبينمش.دوره راهنمايي معلما ورقه ها رو ميدادن به سه نفر كه اونارو درست كنه. ورقه اونايي كه دست من ميافتادنو ميدادم بخودش. پرميكردنو فرداش مياوردن. خيلي خندم ميگيره وقتي اون روزارو بيادم ميارم. كاشكي هميشه تو اون روزا ميموندم. كاشكي فقط دلهرم اين امتحانا بود. كاش... زيادي نوشتم مواظب خودتون باشين. خداناصـــــــــــــــر


اينو از خودم دركردم. اگه بد بود بگينا. باشه؟؟؟؟؟

انتظار وفا از زمان گذشته رو نكن

فصل ها و سالا بي وفان

به عشق و عاشقي اميدوار نباش

اونايي كه ميگن دوستت دارن بي وفان

روزي مياد كه گلاي دلها بي رنگ ميشن

تموم واقعيتا با دروغا قاتي ميشن

يه دنيارو فك كن كه پره بي وفائيه

عمري رو كه به دوستات دادي بي وفان

يه زندگي رو فك كن كه بي عشقه

زنگيتو كه ميخواستي بدي به عشقت بي وفاست

عاشقا بيهوده منتظر عشقشون ميمونن كه برگرده

ولي نيمدونن كه

هم مسافر و هم جاده هردوتاشونم بي وفان....

جاده ها هميشه جدايي و سردي آوردن....


نميدونم چي نوشت : تا دوطرف همديگرو نخوان عشقي بينشون پيدا نميشه. اگه يه طرف فقط بخواد بايد بره گم شه.دست از سر اون يكيم برداره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:22  توسط رويا  | 

سلام به دوستاي خوب خودم

خوبين؟ منم خوبم. الهي شكر. ديروز درست ساعت 6 دهنم نيم متر وا مونده بود ساعت 7 شبم ديگه نيم مترو گذشتيم دهنمون يه متر وا مونده بود. ديروز وقتي كه ميخواستم برم خونه يكي از دوستامو ديدم كه با يه ماشين شيك جلوم ايستاد با يه پسر. دستمو گرفت گفت بيا برسونيمت. ترسيدم. گفتم دختر دوست پسرت نيست؟ گفت نه. نامزدمه. اع اع اع اع اع نامزد كرده و به مام نگفته. نامزدش پسر خوبي بود. اصلا باورم نميشد.ايشا... خوشبخت شه. دختر شيطوني بود.

خوب حالا مارو رسوندن خونه. هنوز باورم نشده بود كه گفتم زنگ بزنم به ليلا كه راس ميگه يا نه؟!

زنگ زدم خونشون ليلا خودش برداشت و براش تعريف كردمو اونم گفت كه درسته نامزد كرده.حالا بگين برا چي دهنت يه متر وا شد.اينكه اين ليلا خانومم نامزد كردن بازم به ما نگفتن. ما با اين دو تا دختر رفت و آدم داشتيما ولي نميدونم چرا بهم نگفتن؟؟

خوب منم به اونا نگفته بودم ولي مال من فرق ميكنه.خوب باشه. ايشا... هردوتاشونم خوشبخت شن.آميييين.فقط اينو بگم كه اين دوتا دوستام از من بزرگنا. من هنوز دوسه سالي وقت دارم.

خوب ديگه مواظب خودتون باشين. خداناصـــــــــــــــر

 


تو همين ساعت و ثانيه برگرد.

تا اميدم از دست نرفته برگرد.

برگرد ببين كه چقدر بي توام.

الان ديگه بيشتر از همه بهت نياز دارم.

اگه طالع از من و تو روي برگردونه

چي ميشه حالمون وقتي كه آتيش اين عشقمون خاموش شه

اگه توام مثل من هنوز دوسم داري برگرد

برگرد كه اين حسرت ديگه تموم شه

چي ميشه تا دير نشده برگري

به عمرم زيبايي بياري

برگرد كه بي تويي مثل يه كابوسه

اگه هم از تو و هم از من طالع روي برگردونه

چي ميشه حالمون وقتي كه آتيش اين عشقمون خاموش شه

چي ميشه برگردي . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 14:55  توسط رويا  |